دوشنبه 14/8/1386 ساعت 4:12 عصر
i + امام صادق عليه السلام و انديشههاى انحرافى

واژه زنادقه جمع زنديق است. اين کلمه ريشه فارسى دارد و در اصل«زند دين» زن دين بود. مزدکيان (1) خود را زند دين مىناميدند. طريحى در مجمع البحرين مىنويسد: زنادقه گروهى از مجوسيان بودند. سپس اين کلمه بر هر ملحدى در دين استعمال گرديد. (2)
در بين مردم چنين شهرت يافته که زنديق کسى است که به هيچ دينى پاىبند نيست و قائل به دهر است. و در حديث آمده است: زنادقه همان دهريه هستند که مىگويند: نه خدايى وجود دارد و نه بهشت و جهنمى. دهر است که ما را مىميراند. (3) از گفت و گوى امام موسى کاظم عليه السلام با هارون الرشيد بر مىآيد که زنديق به کسى گفته مىشود که خدا و رسولش را رد کند و به جنگ با آنها بپردازد. (4)
اولين کسى که ملحد گشته و زنديق شد ابليس بود. (5)
ملحدين و دهريان مناظرات و گفتوگوهايى با پيامبر اسلام داشتند که علامه طبرسى در کتاب الاحتجاج (6) به بخشى از آنها اشاره کرده است:
امام صادق عليه السلام مناظراتى طولانى و گفتوگوهاى بسيارى با ابنابىالعوجاء، ابوشاکر ديصانى، زنديق مصرى و برخى ديگر از سران زنادقه داشت و به عقايد انحرافى آنها پاسخ مىداد. پيش از آن که به برخى از گفتوگوهاى آن حضرت با زنادقه اشاره کنيم، نگاهى به افکار دو نفر از سران زنادقه مىافکنيم:
رهبران زنادقه
يکى از رهبران زنادقه، عبدالکريم بن ابىالعوجاء است. وى از شاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افکار انحرافى که داشت، از دين و توحيد منحرف شد. (7)
ابن ابىالعوجاء با چند نفر از دهريون در مکه پيمان بست تا با قرآن معارضه کنند. او در يکى از سفرهاى خود به مکه، هنگامى که با عظمت امام صادق عليه السلام در بين مردم مواجه مىشود، از روى کينه و حسد داوطلب مىشود تا به نمايندگى از ابن طالوت، ابن الاعمى و ابن المقفع؛ امام را در نزد مردم شرمنده کند اما با پاسخ کوبنده امام صادق عليه السلام مواجه و سرافکنده مىشود و مفتضحانه به نزد دوستان خود برمىگردد. وى سرانجام به دستور منصور، توسط فرماندار کوفه محمد بن سليمان به زندان افتاد. گروهى نزد منصور رفتند و به شفاعت او برآمدند. منصور به درخواست آنها پاسخ مثبت داد و در نامهاى به فرماندار، دستور آزادى ابنابىالعوجاء را صادر کرد. پيش از آن که نامه به کوفه برسد، منصور دستور داد تا ابن ابىالعوجاء را گردن بزنند. ابنابىالعوجاء هنگام مرگ گفت: اکنون بيمى از کشته شدن ندارم، زيرا من چهار هزار حديث جعل و حلال را حرام و حرام را حلال نمودهام و در ماه رمضان شما را به روزه خوارى کشاندهام و در روز عيد فطر وادار به روزه گرفتن کردهام. (8)
ابوشاکر يکى ديگر از رهبران زنادقه است که افکار انحرافىاش بسيارى از مسلمانان را دچار شبهه و شک و ترديد کرد. وى قائل به خداى نور و خداى ظلمت بود.
ابوشاکر گفتوگوهاى بسيارى با ياران امام صادق عليه السلام داشت. او در مدينه با امام صادق عليهالسلام مناظره و گفتوگو کرد که نتيجهاش شکست علمى و رسوايى بود. (9)
مناظره هشام با ابوشاکر ديصانى
هشام بن الحکم مىگويد: روزى ابوشاکر ديصانى به من گفت: آيهاى در قرآن است که باعث تقويت نظر و انديشه ماست. گفتم: اين آيه کدام هست؟ ابوشاکر گفت: (هو الذى فىالسماء اله و فى الارض اله) (10) ؛ اوست که در آسمان خداست و در زمين خدا. هشام مىگويد: متحير ماندم که در جواب او چه پاسخى بدهم. ايام حج فرارسيد و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق عليه السلام ملاقات و عرض کردمکه ابوشاکر چنين مىگويد و برداشت او را از آيه بيان کردم. امامصادق عليه السلام فرمود: اين سخن، سخن زنديق است. هرگاه نزد او رفتى، از او بپرس: نامت در کوفه چيست؟ او خواهد گفت: فلان. بگو: نامت در بصره چيست؟ باز هم همان نام را تکرار مىکند. بگو: خداى ما نيز چنين است. خداى ما هم در آسمان «اله» است و هم در زمين «اله».
هشام مىگويد: (به کوفه) برگشتم و بدون هيچ توقفى، نزد ابوشاکر رفتم. آنچه امام صادق عليهالسلام به من گفته بود، از او پرسيدم. ابوشاکر که درمانده شده بود و جوابى نداشت، گفت: اين سخن (طرز استدلال) از حجاز به اين جا آمده است. (11)
مناظره امام صادق عليه السلام با ابوشاکر ديصانى
هشام بن الحکم مىگويد: روزى ابو شاکر ديصانى نزد امام صادق عليه السلام رفت و گفت: اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمايى و دلالت کن. امام صادق عليه السلام فرمودند: بنشين! در اين هنگام کودک خردسالى پيش آمد که در دستش تخم پرندهاى بود. کودک با تخم بازى مىکرد. امام صادق عليه السلام تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم پرنده، به ديصانى فرمود: اين دژى است پوشيده که پوست ضخيمى دارد. در زير اين پوست ضخيم، پوست نازکى وجود دارد و زير آن پوست نازک، مايعى طلايى و مايعى نقرهاى در کنار هم، بدون اين که با هم مخلوط شوند، وجود دارد ... کسى نمىداند که آن تخم پرنده براى آفرينش نر خلقت شده است يا براى آفرينش ماده. هنگام شکسته شدن تخم پرنده صورتهاى فراوان، چون: طاووس، کبوتر و خروس از آن بيرون مىآيد. آيا فکر نمىکنى که براى اين آفرينش مدبرى هست؟!

هشام مىگويد: ديصانى مدتى سرش را به زير انداخت و در فکر فرو رفت. سپس سر برداشت و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و انک امام و حجة من الله على خلقه و انا تائب مما کنت فيه» (12) ؛ شهادت مىدهم که معبودى جز خدا نيست، خداوند يکتاست و شريک ندارد و شهادت مىدهم که محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خود بازگشت مىکنم.
مناظره امام صادق عليه السلام با ابن ابىالعوجاء
عبدالکريم بن ابىالعوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام صادق عليه السلام گفتوگو کرد.
مرحوم کلينى برخى از مناظرات وى با امام صادق عليه السلام را نقل کردهاست. اينک يکى از مناظرات را ذکر مىکنيم:
راوى گويد: روز ديگر ابن ابىالعوجاء برگشت و در مجلس امام صادق عليه السلام خاموش نشست و دم نمىزد. امام فرمود: گويا آمدهاى که بعضى از مطالبى را که در ميان داشتيم تعقيب کنى. گفت: همين را خواستم. اى پسر پيغمبر! امام به او فرمود: تعجب است از اين که تو خدا را منکرى و به اين که من پسر رسول خدايم گواهى دهى!! گفت: عادت مرا به اين جمله وادار مىکند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نمىگويى؟ عرض کرد: از جلال و هيبت شما است که در برابرتان زبانم به سخن نيايد. من دانشمندان را ديده و با متکلمين مباحثهکردهام؛ ولى مانند هيبتى که از شما به من دست دهد، هرگز به من روى نداده است. فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش را به رويت باز مىکنم. سپس به او توجه کرد و فرمود: تو مصنوعى يا غيرمصنوع؟ عبدالکريم بن ابىالعوجاء گفت: ساخته نشدهام. امام فرمود: براى من بيان کن که اگر ساخته شده شده بودى، چگونه مىبودى؟ عبدالکريم مدتى سر به گريبان شده، پاسخ نمىداد و با چوبى که در مقابلش بود ور مىرفت و مىگفت: دروازه پهن، گود، کوتاه، متحرک و ساکن همه اينها صفت مخلوق است. امام فرمود: اگر براى مصنوع صفتى جز اينها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى؛ زيرا در خود از اين امور حادث شده مىيابى. عبدالکريم گفت: از من چيزى پرسيدى که هيچ کس پيش از تو نپرسيده و کسى بعد از تو هم نخواهد پرسيد. امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسيدهاند، از کجا مىدانى که در آينده نمىپرسند؟ علاوه بر اين،سخن و گفتار خود را نقض کردى، زيرا تو معتقدى که همه چيز از روز اول مساوى و برابر است، پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى را موخر مىدارى؟ اى عبدالکريم! توضيح بيشترى برايت دهم: بگو بدانم اگر تو کيسه جواهرى داشته باشى و کسى به تو گويد: در اين کيسه اشرفى هست و تو بگويى نيست. او به تو بگويد: اشرفى را براى من تعريف کن. و تو اوصاف آن را ندانى، آيا تو مىتوانى ندانسته بگويى اشرفى در کيسه نيست؟ گفت: نه. امام فرمود: جهان هستى که درازا و پهنايش از کيسه جواهر بزرگتر است. شايد در اين جهان مصنوعى باشد زيرا که تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص نمىدهى. عبدالکريم درماند ... . سال بعد، بار ديگر با امام در حرم مکى برخورد. يکى از شيعيان به حضرت عرض کرد: ابن ابى العوجاء مسلمان شده؟ امام فرمود: او نسبت به اسلام کور دل است، مسلمان نشود. چون ابن ابىالعوجاء چشمش به امام افتاد، گفت: اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه اينجا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت ميهن و براى اين که ديوانگى و سر تراشى و سنگپرانى مردم را ببينم. امام فرمود: اى عبدالکريم! تو هنوز بر سرکشى و گمراهيت پا برجايى؟ عبدالکريم رفت سخنى بگويد که امام فرمود: در حج مجادله روا نيست و عبايش را تکان داد و فرمود: اگر حقيقت چنان باشد که تو گويى که چنان نخواهد بود. ما و تو رستگاريم و اگر حقيقت چنان باشد که ما مىگوييم، ما رستگاريم و تو در هلاکت. (13)
مناظره امام صادق عليه السلام با زنديق مصرى
هشام بن الحکم مىگويد: زنديقى از مصر به قصد ديدار با امام صادق عليه السلام رهسپار مدينه شد. زنديق وقتى به مدينه رسيد که آن حضرت مدينه را به قصد مکه ترک کرده بود. زنديق که در مصر آوازه علم و اخلاق امام صادق عليه السلام را شنيده بود، شيفته ديدار آن حضرت بود. بدين خاطر با اين که خسته بود، لحظهاى درنگ نکرد و روانه مکه شد. هشام مىگويد: امام صادق عليه السلام در حال طواف بود که زنديق مصرى نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق عليه السلام بودم. زنديق مصرى سلام کرد. حضرت فرمود: نام تو چيست؟ زنديق گفت: عبدالملک. امام پرسيد: کنيهات چيست؟ گفت: ابو عبدالله. امام فرمود: اين کدام ملک و پادشاه است که تو بنده او هستى؟ آيا از پادشاهان زمين است يا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است يا بنده خداى زمين؟ هشام مىگويد: مرد مصرى سکوت کرد. امام فرمود: حرف بزن. باز هم او سکوت اختيار کرد. امام فرمود: هرگاه از طواف فارغ شدم، نزد ما بيا.
طواف امام پايان يافت. زنديق نزد حضرت آمد و در مقابل امام نشست. امام به او فرمود: آيا مىدانى که زمين زير و رويى دارد؟زنديق گفت: آرى. امام فرمود: تاکنون به زير زمين رفتهاى؟ زنديقگفت: نه. امام فرمود: آيا مىدانى در زير زمين چيست؟ زنديق گفت: نمىدانم. گمان مىکنم چيزى زير زمين نيست. امام فرمود: گمان چيزى جز عجز و درماندگى است... آيا به سوى آسمان بالا رفتهاى؟ او گفت: نه. امام فرمود: آيا مىدانى در آنجا چيست؟ او گفت: نمىدانم. امام فرمود: آيا به سوى مشرق و مغرب رفتهاى و ماوراى آنها را زير نگاهت قرار دادهاى؟ زنديق گفت: نه. امام فرمود: بسى جاى تعجب است که نه به مشرق رفتهاى، نه به مغرب، نه به درون زمين، نه به آسمان بالا و نه خبرى از آنجا دارى تا بدانى در آنجا چيست؟ و در عين حال، تو منکر آن چه که در اين مکانهاست هستى؟! آيا هيچ عاقلى چيزى را که نمىداند منکر مىشود؟! زنديق مصرى گفت: تاکنون هيچ کس با من اين گونه سخن نگفته است. امام فرمود: پس تو از اين جهت در شک و ترديد هستى؟!
زنديق گفت: شايد چنين باشد. امام فرمود: اى مرد! بدان! هيچگاه آن که نمىداند بر آن که مىداند حجت و دليلى ندارد. هرگز جاهل حجتى بر عالم ندارد. اى برادر مصرى! گوش کن که با تو چه مىگويم! آيا نمىبينى که آفتاب، ماه، شب و روز به افق درآيند؟ اما يکى بر ديگرى سبقت نمىگيرد. آنها مىروند و بر مىگردند، و در اين رفت و آمد مجبور و مضطر هستند؛ زيرا جايى جز جاى خودشان ندارند. آنها اگر مىتوانستند که برنگردند چرا برمىگردند؟ اگر مضطر نبودند چرا شب، روز نمىگردد و روز، شب نمىشود؟ به خدا سوگند! اى برادر مصرى! آنچه را که شما به آن عقيده داريد و دهر مىناميد اگر آنها را مىبرد پس چرا برمىگرداند و اگر آنها برمىگرداند پس چرا آنها را مىبرد؟! آيا نمىبينى که آسمان برافراشته شده و زمين نهاده شده است، به گونهاى که نه آسمان به زمين مىافتد و نه زمين بر روى کرات زيرين خود سرازير مىشود؟ به خدا سوگند، خالق و مدبر آنها خداست.
زنديق مصرى تحت تاثير استدلالهاى امام صادق عليه السلام قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق عليه السلام به هشام دستور داد تا تعاليم اسلام را به او بياموزد. (14)
پىنوشتها:
1- مزدک در ايام پادشاهى قباد مىزيست و کتاب مزدا اثر اوست.(سفينهالبحار، ج 1، ص559.)
2-مجمع البحرين، ص 248.
3- سفينة البحار، ج 1، ص559.
4- تحف العقول، ص 428.
5- همان.
6- احتجاج، ج 1، ص 25.
7- مجمع البحرين، ص 162.
8- سفينة البحار، ج 2، ص 285.
9- همان، ج 1، ص 474.
10- سوره زخرف، آيه 84.
11- تفسير الميزان، ج 18، ص 128/ سفينة البحار، ج 1، ص 474.
12- احتجاج، ج 2، ص 71.
13- الکافى، ج 1، ص97.
14- احتجاج، طبرسى، ج 2، ص 75.
15- کافى، ج 1، ص 1005.
نوشته شده توسط: افضلي
نوشته هاي ديگران ()
*******
************
*********************************
************
*******
يکشنبه 23/2/1386 ساعت 10:20 صبح
i + آيا فرقي ميکند کي و کجا دعا کنيم؟!

آيا خصوصيت زمان و مکان در استجابت دعا تأثير دارد؟
جايگاه و آثار زمان و مکان را در رابطهي خدا و انسان، بايد از سوي هر دو طرف اين ارتباط بررسي کرده و سنجيد.
الف- تاثير زمان و مکان در خداوند:
خداوند خود خالق زمان و مکان و همهي موجودات مکاني و زماني است، با آنکه خود در زمان و مکان نمي گنجد و به حکم آيات:
«نَحنُ اَقرَبُ اِلَيکُم مِن حَبلِ الوَرِيد» ما از رگ گردن به شما نزديک تريم(1)
«اِنَّ اللهَ يَحُولُ بَينَ المَرءِ وَ قَلبِهِ» خداوند ميان انسان و قلبش است(2)
«هُوَ مَعَکُم اَُينَمَا کُنتُم» او هرجا که باشيد با شماست(3)
«تَعلَمُ مَا فِي نَفسِي وَ لَا اَعلَمُ مَا فِي نَفسِکَ» آنچه در نفس من است تو خدايا ميداني و من از آنچه در نزد توست هيچ نميدانم(4)
ديگر معنا ندارد که در شنيدن دعاي ما مکاني با مکان ديگر، و يا اين زمان با آن زمان برايش فرق داشته باشد.
از سوي ديگر به حکم:«لا تَأخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَومٌ» (5)
ذات متعالش دستخوش عوارضي چون خواب و چرت نميشود تا مثلا در زمان خوابش دعاي ما را نشنود.
همچنين: «وَ اِذَا سَأَلَکَ عِبادِي عَنِّي فَاِنِّي قَرِيبٌ» (6)
براي اطلاع از نياز ما احتياجي به واسطه ندارد تا او را آگاه سازد لذا در اين آيه نفرمود «به بندگانم بگو که من به آنها نزديکم».
در دعاي جوشن کبير ميخوانيم: «لا يَشغَلُهُ سَمعٌ عَن سَمعٍ» هيچ کاري و شنيدني او را از شنيدن دعاي ما باز نميدارد.
پس او در همه مکانها و در همه زمانها به نيازهاي همه مخلوقات آگاه است و سوال و دعاي همه را ميشنود.
خصوصيات زمان و مکان در استجابت دعا از ناحيه خداي تعالي فرق ندارد ولي از ناحيه بندگان فرق ميکند.
ب- تاثير زمان و مکان در بندگان:
پيامبر بزرگوار اسلام ميفرمايند: «قلب آدمي چون گنجشک وحشي هر لحظه بر سر يک شاخه است»(7) و نيز ميفرمايند «قلب آدمي مانند پر مرغي است که در بياباني پر باد، هر لحظه به يک سو ميرود»(8)
با توجه به رواياتي از اين دست و با نگرش در خويش در مييابيم که انسان به واسطه دلمشغوليهايش از خود و پروردگار خود غافل شده و باز ميماند پس براي ارتباط با خداي خويش و دعا، جايي و زماني را بايد انتخاب کند که در آن بتواند حواس خود را متمرکز کند. بدين جهت است که دعا را در قبل از اذان صبح و يا در کنار تربت سيد الشهدا عليه السلام و يا در مکانهاي ديگر اين قبيل توصه فرمودهاند.
خلاصه آنکه خصوصيات زمان و مکان در استجابت دعا از ناحيه خداي تعالي فرق ندارد ولي از ناحيه بندگان فرق ميکند.
1- سوره ق ،آيه 16
2- سوره انفال ، آيه 24
3- سوره حديد ، آيه 4
4- سوره مائده ، آيه 116
5- سوره بقره ، آيه 255
6- سوره بقره ، آيه 186
7- اثنا عشريه ، صفحه 17
8- همان ، صفحه 20
با تصرف ،برگرفته از کتاب پاسخ به پرسشهاي ديني ،محمد باقر موسوي همداني
نوشته شده توسط: افضلي
نوشته هاي ديگران ()
*******
************
*********************************
************
*******
يکشنبه 23/2/1386 ساعت 10:6 صبح
i + حتي نمکت را هم از من بخواه

مطابق آنچه از آموزههاي دين اسلام، و روايات امامان معصوم -که درود و سلام خداوند بر آنان باد- بدست ميآيد، بايد تمام حاجات و نيازهاي خود را از خداوند خواست چنان که خداوند به حضرت موسي ميفرمايد "يَا مُوسي سَلنِي کُلَّما تَحتَاجُ اِلَيهِ حَتَي عَلَفَ شَاتِکَ وَ مِلحَ عَجِينِک" (1) اي موسي هرچه نياز داري از من بخواه حتي علف گوسفندت و نمک غذايت را.
اينجا پرسشي در ذهن نقش ميبندد که، پس اگر در تمام خواستههاي خود دست به دعا شويم جايگاه عوامل و سببهاي طبيعي که همگي تأثير آن را در تمام زندگي خود ديدهايم، چه ميشود؟ به بياني ديگر، آيا "در خواست" از خداوند اثر "مه و خورشيد و فلک" را از بين ميبرد؟
خداوند به حضرت موسي ميفرمايد "يَا مُوسي سَلنِي کُلَّما تَحتَاجُ اِلَيهِ حَتَي عَلَفَ شَاتِکَ وَ مِلحَ عَجِينِک" (1) اي موسي هرچه نياز داري از من بخواه حتي علف گوسفندت و نمک غذايت را
آيا بايد تأثير دارو را در بهبود بيماري ناديده گرفت و براي شفاي آن صرفاً دست به دعا شد؟
ابتدا به طبيعت و علل طبيعي نگاهي مياندازيم ؛ آنچه در نگاه اول البته از دريچهي پاسخ بر اين سوال به دست ميآيد اين است که خود طبيعت ساختهي خدا و منشأ اثر بودن آن به اراده او بوده است و همه مطابق حکمت خداوند بجا آفريد شده و مؤثر گشتهاند و معنا ندارد که خداوند خود آنچه را که آفريده و اثر داده را باطل کرده و از بين ببرد.
جواب سوال هم همينجاست ، بله درست است که "مه و خورشيد و فلک در کارند" اما نبايد ازين نکته غافل شد که اين عوامل طبيعي خود علل متوسط و به منزله رابطي ميان علت اصلي و معلولند، و سبب واقعي، خدايي است که "مه و خورشيد و فلک" را آفريده و منشاه اثرشان ساخته است.
آنچه موجب خطاي ما در اين ميان گشته است، اُنس ما به اثر عوامل طبيعي است، مايي که بارها و بارها شوري نمک را چشيدهايم، پنداشتهايم که نمکين گشتن مذاقمان در واقع ازوست، غافل از آنکه خدا نمک را شور آفريد.
آنچه به ياري اين مدعا مي آيد آنجاست که هرگاه خدا بخواهد اين عوامل مياني اثر خود را باخته و حتي خاصيت ضدش را بر خود گرفته است "قُلْنَا يَا نَارُ کُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ گفتيم: اي آتش ، بر ابراهيم خنک و سلامت باش" (2)
برآيند کلام، نمايان شدن فرمايش امامان معصوم است که: نبايد بر علل و اسبابي که ميشناسيم تکيه کنيم و آنها را علت تام و تمام بدانيم، بلکه بايد فراموشمان نشود که در پشت آن، دست قدرتمندي است که طبيعت را وسيله نيل ما به خواستهها و تمايلاتمان ساخته است.
آنچه موجب خطاي ما در اين ميان گشته است، اُنس ما به اثر عوامل طبيعي است، مايي که بارها و بارها شوري نمک را چشيدهايم، پنداشتهايم که نمکين گشتن مذاقمان در واقع ازوست، غافل از آنکه خدا نمک را شور آفريد
و بايد بدانيم که: "لا مؤثر في الوجود الا الله، هيچ موثري جز خدا در وجود نيست" و اول بايد ازو خواست آنگاه در عللي که مي شناسيم سراغ لطف و تفضل او و اجابت خواستهي خود باشيم.
نکته درخور توجه اين است که آيا هر آنچه از خدا بخواهيم عطا ميکند؟ به تعبيري بهتر، چگونه بايد از خدا خواست تا حتما اجابت نمايد؟
1- مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار جلد90، صفحه 303، و نيز حلي، ابن فحد، عدة الداعي، صفحه 98
2- سورهي انبيا، آيهي 69
نوشته شده توسط: افضلي
نوشته هاي ديگران ()
*******
************
*********************************
************
*******